حكيم ابوالقاسم فردوسى

593

شاهنامه فردوسى (بر اساس چاپ مسكو) (فارسى)

چو آگاه شد اشكش آمد به راه * ابا لشكرى ساخته پيش شاه پياده شد از اسب و روى زمين * ببوسيد و بر شاه كرد آفرين همه تيز و مكران بياراستند * ز هر جاى رامشگران خواستند همه راه و بىراه آواى رود * تو گفتى هوا تار شد رود پود به ديوار ديبا برآويختند * درم با شكر زير پى ريختند بمكران هر آن كس كه بد مهترى * و گر نامدارى و كنداورى برفتند با هديه و با نثار * بنزديك پيروزگر شهريار و ز آن مرز چندانك بد خواسته * فراز آوريد اشكش آراسته ز اشكش پذيرفت شاه آنچ ديد * و ز آن نامداران يكى برگزيد ورا كرد مهتر بمكران زمين * بسى خلعتش داد و كرد آفرين چو آمد ز مكران و توران بچين * خود و سر فرازان ايران زمين پذيره شدش رستم زال سام * سپاهى گشاده دل و شادكام چو از دو كىخسرو آمد پديد * سوار سر افراز چترش كشيد پياده شد از باره بردش نماز * گرفتش ببر شاه گردن فراز بگفت آن شگفتى كه ديد اندر آب * ز گم بودن جادو افراسياب بچين نيز مهمان رستم بماند * بيك هفته از چين بما چين براند همى رفت سوى سياوش گرد * به ماه سفندارمذ روز ارد چو آمد بدان شارستان پدر * دو رخساره پر آب و خسته جگر بجايى كه گرسيوز بد نشان * گروى بنفرين مردم كشان سر شاه ايران بريدند خوار * بيامد بدان جايگه شهريار همى ريخت بر سر ازان تيره خاك * همى كرد روى و بر خويش چاك بماليد رستم بران خاك روى * بنفريد بر جان ناكس گروى همى گفت كىخسرو اى شهريار * مرا ماندى در جهان يادگار نماندم ز كين تو مانند چيز * برنج اندرم تا جهانست نيز بپرداختم تخت افراسياب * ازين پس نه آرام جويم نه خواب بر اميد آن كش بچنگ آورم * جهان پيش او تار و تنگ آورم ازان پس بدان گنج بنهاد سر * كه مادر به دو ياد كرد از پدر در گنج بگشاد و روزى بداد * دو هفته دران شارستان بود شاد برستم دو صد بدره دينار داد * همان گيو را چيز بسيار داد چو بشنيد گستهم نوذر كه شاه * بدان شارستان پدر كرد راه پذيره شدش با سپاهى گران * ز ايران بزرگان و كنداوران چو از دور ديد افسر و تاج شاه * پياده فراوان بپيمود راه همه يك سره خواندند آفرين * بران دادگر شهريار زمين بگستهم فرمود تا بر نشست * همه راه شادان و دستش بدست كشيدند زان روى ببهشت گنگ * سپه را بنزديك شاه آب و رنگ وفا چون درختى بود ميوه دار * همى هر زمانى نو آيد ببار نياسود يك تن ز خورد و شكار * همان يك سواره همان شهريار